تبليغاتX
شعری برای تو - من
 

Go to fullsize image

 

همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ..... همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم .....

همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده

در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت .

ولي .... !

من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم .

هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر

تارك دلم مينشيند .

ميدانم و نميدانم ... ميتوانم و نميتوانم .....

از شكست ميترسم از پيروزي ..... نميدانم !!

نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت

را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند .

 

بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل

برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن

چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند .

 

ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستی و هوشياري . بين خواب و بيداري ....!

بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي

را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد .

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 1384/08/12 و ساعت 9:45 PM |


Powered By
BLOGFA.COM