همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ..... همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم .....
همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده
در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت .
ولي .... !
من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم .
هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر
تارك دلم مينشيند .
ميدانم و نميدانم ... ميتوانم و نميتوانم .....
از شكست ميترسم از پيروزي ..... نميدانم !!
نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت
را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند .
بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل
برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن
چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند .
ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستی و هوشياري . بين خواب و بيداري ....!
بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي
را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد .

