اتفاقي همانند بغض
گلويم را ميفشارد
چشمانم طاقت نگاه
هرگز .......
چشم بسته اشك ميريزم
نگاه شرمي
بذر سرخي بر گونه هايم ميپاشد
سكوت .....
سكوتي كه قلب آئينه را شكست
آوراگي بر سرم فرياد
خواب ميبينم
به سفرهاي دور
به دنيايي كودكي
طي ثانيه هاي كه نيامده
در قلب زمان گم .... !
خواب ميبينم
به سفرهاي دور
از بطن مادر متولد شدم
زماني كه من را در آغوش كشيدند
و نواي دلنشين
اقرا باسمك الذي خلق .....
در گوشهايم طنين افكن شد
زماني است
ثانيه را همچون نت گيتار
در هم ميزنم
تا بسازم
آهنگي در پس دل
آدم كه نمي شوم
شيطان در بند انگشتانم
خيابان و پس كوچه هاي شهر
بوي آهن گداخته ..... !؟
پاهايم لنگه به لنگه
يك لنگه در پي آن لنگه
حالا تا بهشت
در حسرت ............
تا سحر توبه
توبه....
گوشه چشمي بنداز
در حسرت گوشه چشم
تا سحر سوختم ...... !!


