جايي ميان روزهايم شب هايم اولين دل گويه اي بود كه گم شد
اين بار آخرين دل گويه هاي ني را براي ني زن مي نويسم و نيزار با
ني هاي سوخته درون صندوقچه اي بلورين مي نهم و آن را بدست موج
سپيد مي سپارم .
مي خواستم ني باشم گمان مي كردم لبت دمساز است گمان مي كردم
آتشي كه هرگز نميرد در دل ماست كه هست اما نه آتشي كه در
شب پر ستاره يخ بندان چشمانت به تماشا مي نشستم آتشي كه سراسر
وجودم را مي سوزاند اما استحاله نمي كند.
مي خواستم ني باشم ..... نشسته ام پاي نخل هايي كه شلاق هيچ بادي
كمرشان را خم نمي كند حس مي كنم عطر آشنايي من وتو را به دست طغيان
باد سپرده ام .
حالا من مانده ام و موج سپيد و ساحل شنزار .....!
كفش هايم را مي كنم و جورابهايم را روي كفش هايم مي گذارم و پابرچين و پابرچين
پا روي صخره هاي ساحل مي گذارم موج ها رقص كنان به زانو هايم مي خورند و چانه هايم
از سرما مي لرزد و چشمهايم نمي دانم ... اشك از چه چيز سرما يا دلتنگي روي گونه هايم
مي لغزد و پايين مي چكد .
باور كن - باور كن .... !؟
چشمهايم را ميبندم و آهسته پيش ميروم .......
+ نوشته شده توسط الهام در شنبه
1384/06/12 و ساعت
3:44 PM |