ميخواهم دمي باشم و بر تو بدمم
حضورم را حس ميكني
ميخواهم در تو ذوب شوم
با دمي عميق مرا نفس بكش
نترس
من اينجام ...!
سر روي شانه هايم بزار
سبكبال چشمانت را ببند
ميخواهم شبنمي باشم
بر گونه هايت بچكم
نترس
من اينجام....!؟
|
آرامش خيالم
ميخواهم دمي باشم و بر تو بدمم حضورم را حس ميكني ميخواهم در تو ذوب شوم با دمي عميق مرا نفس بكش نترس من اينجام ...! سر روي شانه هايم بزار سبكبال چشمانت را ببند ميخواهم شبنمي باشم بر گونه هايت بچكم نترس من اينجام....!؟
آه...
آه اينبار ميخواهم بگويم از عشقم از نفسهاي جانسوز از عشقي كه در سينه دارم
ميگويم از عشقم و كس ندانست كه چه ميگويم.....!؟؟ از كه و كها ميگويم
اينبار مگويم با صداي آتشين كه ميخواهم او را .....؟
اما كس ندانست من خموش دلبستم به اميدي ....!؟؟
باشد - باشد
هي دل مرا همانند كاغذ باطله به گوشه اي پرت كن ده خط هم نمي خواد بنويسي فقط يك خط بنويس من باقي ورق را از خطوط ميگيرم بوق - بوق بيا..... بيا و بوق اشغال رو از دلت بردار اصلآ نه نمي خواد دلت آسمان و ريسمان به هم ببافد فقط بيا بيا و ۴۹۷ كيلومتر مانده به جاده عشق بخوان بخوان اميد را....!!
تيك تيك
عقربكهاي ساعت كند - كند نفس در سينه ام حبس شده لحظه اي چشمانم بسته شده گوئي.... گوئي خدا دارد مرا خلق ميكند و تو .... سكوت - سكوت چقدر سكوتم سنگين شده... ساعت شني دلم لبريز شده ببين چقدر نگاهم سنگين شده حتي... حتي نگاه شيشه اي تو برام دلگير شده حالا كه به پايان خط رسيدم گيسوانم را به شانه ترديد تو دوختم فرسنگ ها مانده به لحظه عشق پياده مي شوم...!؟
|
|